مدتی گذشت و او را دیدم باید خوشحال میشدم خدا را سپاس میگفتم
اما تنها کاری که کردم دعا برای ندیدن او تا آخر عمر بود
این بود تاوان اعتماد نکردن به خدا......
عارفی را دیدند مشعلى و جام آبی در دست! پرسیدند کجا میروی؟
گفت :میروم با
این آتش بهشت را بسوزانم و بااین آب جهنم راخاموش کنم تا مردم خدا را فقط
بخاطر عشق به او بپرستند،
نه بخاطر عیاشی در بهشت
و ترس ازجهنم
من خودم میسازمت...
اصلا برای این که بهت ثابت شه فردا رو بهترین میکنم...
حالا بشین نگاه کن!!!