از پیشــت میروند یک روز . . . کدام روز ؟ وقتی کســی جایت آمد !
دوستــت دارند . . . تا چه موقع ؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند !
میگویــند
عاشــقت هســتند برای همیشه ! نه . . . ! فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی
با تو تمام شود. . . و این است بازی باهــم بودن . . .
یـعنی تن سـپرנن بـﮧ آنچـﮧ قــاعـנه زندگی اسـت
چـﮧ خوب ۅ چـﮧ بـנ!
زندگـے هـزاړ چـهرهـ ۅ ړنـﮚ נاړנ
ڪﮧ گـــاهـے بړ ۅفق مـړاנ اسـت
ۅ گــاﮧ عـــذابـ آۅړ.
و دیگر هیچ نمی گویم …!
که این بزرگترین اعتراض دل من است
به تو …
سکوت را دوست دارم
به خاطر ابهت بی پایانش …
بفرمایید بپرسید خانم معلم
جانداران به چند گروه تقسیم میشن ؟: چهار گروه خانم معلم
به نظرم اشتباه جواب دادی ولی حالا بشمار ببینم : گیاهان ، حیوانات ، انسانها و بچه ها
معلم : بچه ها مگه انسان نیستن ؟
… حق با شماست خانم معلم پس میشن سه گروه
خیلی خوب دوباره بشمار: گیاهان ، حیوانات و بچه ها
پس انسانها چی شدن : اونایی که قلباشون پر از عشق و محبت بود تو گروه بچه ها موندن بقیه هم رفتن به گروه حیوانات خانم معلم …!!!
مجسمه ای ساختی دیدنی….
خیره به دور دست….
شاید غرب… شاید شرق….
معشوق یک نگاه…
مفعول یک گناه…
مدفون یک خاطره…
خرده هایش را باد میبرد….
بیا آخرین شاهکارت را ببین….
مجسمه ای دیدنی ساخته ای به نام….
من….
من….
“قسمت ”
تمام تقصیر ها را به گردن میگیرد…
بگذار بیاید
بگذار بیاید
از در / از دیوار / از کنج و کلید
از هرطرف که می خواهد
درد درد است
دل، خوش مکن به وارونه خواندنش
تنها تویی و تنهاییت
تویی و باران پشت پنجره
دوربین رابچرخان
کلید را لمس کن
حرکت!
زندگی آغاز میشود و دیگر بار در شکوه چشمانت و وجود پرمهرت
دستهایت برای گشودن درهای جهان کافی ست
باورکن چنان همیشه
خدا را صبورانه باور کن.
چیزهایی می نویسی
بعد پاک می کنی
پاک می کنی
او هیچ یک از حرف های تو را
نمی خواند
اما تو
تمام حرف هایت را گفته ای...
(مورات حان مونگان)
ﻧﻪ ﺩﺭﻭﻏﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ...
ﻧﻪ ﺍﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ...
ﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻬﺎﯼ ﭘﺮﺍﺩﻋﺎ...
ﺩﻟﻢ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺩﺍﻍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖ,
ﮐﻪ ﺑﺸﻮﺩ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ ﻭ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻧﺸﺪ..
همیشه آدم های تنوع طلب
دست می گذارند رو آدمهای وفادار!
دزدی لباسی را ربود و به بازار برد تا بفروشد.
در بازار لباس را از او دزدیدند.
در راه بر گشت، رفیقش از او پرسید:
” لباس را چند فروختی؟ ”
گفت :
” به همان قیمت که خریده بودم!"
ولی اشتباه فکر میکردمو جاش دهنم صاف شد.
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری…
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی .