متولد مرداد

درخت دلتنگ تبر شد وقتی پرنده ها سیمهای برق را به شاخه هایش ترجیح دادند

متولد مرداد

درخت دلتنگ تبر شد وقتی پرنده ها سیمهای برق را به شاخه هایش ترجیح دادند

قید

از انسان های احساساتی بیشتر بترسید؛

آن ها قادرند ناگهانی٬
.
.
دیگر گریه نکنند؛

دوست نداشته باشند؛

و قید همه چیز را بزنند٬
.
.
حتی زندگی…!

رکورد

اسم هر دویمان را در گینس ثبت می کنند!
تو در دروغ گفتن رکورد زدی…
من در باور کردن…!!!

نفر بعد.....

آخَر بازے است...

سُڪ سُڪ...
پیבایت ڪَردم...
آنج ا ٬٬٬
בر آغوش او...

میخ و سنگ

عمری چکش برداشتم

و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم
اکنون میفهمم
که هم چکش خودم بودم و هم میخ و هم سنگ...
"فرانتس کافکا"

پاداش

بیچاره مترسک
سرتاسر سال از مزرعه مواظبت کرد…..
در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد

پاداش وفاداری جز این نیست …!

هویت من!

بی اندازه دلتنگ “خودم”هستم

آری”خودم”
همان موجود لطیفی که در انزوای باید و نبایدهای بیهوده اسیرش کرده ام!
همان که گاه گاهی همراه من نیست
نه اینکه نخواهد با من باشد
نه،من پنهانش می کنم …
هراس داوریهای این همه ناداور مرا به پنهان کردنش وامیدارد؟!
اما بی او،خلا عمیق وگسترده ی وجودم هرگز پرنمی شود …
بی او شاید مرا خوب بپندارند…
اما خوب بودنی که حاصل نبودن “خودم “باشد به چه دردم می خورد؟
هرگز آرامش و آزادیم نمی بخشد!
هرگز شادم نمی کند …
و شادی و آرامش و آزادی معنای زندگی من است
هویت من است!
پس “خودم”را بیرون می کشم از اسارت قانونهای نانوشته ی بی معنا …
و او را همراه و همنفس لحظه هایم می کنم
تا به خدا برسم …
چون می دانم “خدا ” در “خودم” حضور دارد.

من خدایی دارم

من خدایی دارم

من خدایی دارم، که در این نزدیکی‌ست…
نه در آن بالاها!
مهربان، خوب، قشنگ…
چهره‌اش نورانیست
گاه‌گاهی سخنی می‌گوید،
با دل کوچک من،
ساده‌تر از سخن ساده من
او مرا می‌فهمد‌!
او مرا می‌خواند،
او مرا می‌خواهد،
او همه درد مرا می‌داند…
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می‌نگرم،
آن زمان رقص‌کنان می‌خندم…
که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است.
او خدایست که همواره مرا می‌خواهد،
او مرا می‌خواند
او همه درد مرا می‌داند…

شما!!!!؟؟؟

زیادی خوبی نکنید!!

انسان است و فراموش کار
از تنهاییش که در بیاید
تنهاییت را دور میریزد
پشت میکند به تو و به گذشته اش
حتی زمانی میرسد که به تو میگوید شما!!!!

رضایت

کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شدند .

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد .
کلاغ هم راضی به رضای خدا بود .
اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد !

فرصت

همیشه چوب اعتمادهایی را می خوریم
که به احساسمان کرده ایم
کاش به عقل هم فرصتی می دادیم...

آرام تر...

آرام تر سکوت کن...
صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد...

آب گل آلود

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،

از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

نکته

نکته ای جالب برای آنانی که می خواهند زندگی

خود را صد در صد بسازند

اگر A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z برابر باشد با
۱, ۲, ۳, ۴, ۵, ۶, ۷, ۸, ۹, ۱۰, ۱۱, ۱۲, ۱۳, ۱۴, ۱۵, ۱۶, ۱۷, ۱۸, ۱۹, ۲۰, ۲۱, ۲۲, ۲۳, ۲۴, ۲۵,۲۶

آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟ تلاش سخت (Hard work)

H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98%

آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟ دانش (Knowledge)

K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96%
عشق چگونه؟ عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%

خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟ پس چه چیز ۱۰۰% را می سازد؟؟؟ پول (Money)

M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25= 72%

رهبری (Leadership)
L+E+A+D+E+R+ S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+ 19+9+16=89%

اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟ نگرش (Attitude)

1+20+20+9+20+ 21+4+5=100%

آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی ۱۰۰ % خواهد شد.
نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض میشود

حرف های گه گاه...

آدم گاهی می خواهد حرف بزند؛

اما نمی داند با چه کسی ! پس لال می شود!
خفه می شود.
وقتی که هر که هست نمی فهمدت و هر که می فهمدت نیست.

شک

به هر آسمانِ زلالی شک دارد؛

گنجشکی که با سر به پنجره خورده است …!

حق

آدمی فقط در یک صورت حق دارد؛

به دیگری از بالا نگاه کند؛

و آن هنگامی است که بخواهد؛

دست دیگری که بر زمین افتاده بگیرد تا او را بلند کند …

حیرت

چه زیبا نقش بازی می کنیم …

و چه آسان در پشت نقابهایمان پنهان می شویم ؛
حتی خدا هم
از آفرینش چنین بازیگرانی در حیرت است …

آنطوری که باید ...

خسرو شکیبایی می گفت:

بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،
بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

نمایش

این روزهــــایم به تظاهر می گذرد…
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…
اما . . .چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”

می توان بود؟…

“کاش هرگز بزرگ نمی شدیم”

چشمهایت را ببند

به دوران کودکیت برگرد

بچه که بودی از زندگی چه میدانستی؟

نگاهت معصوم بود،

و خنده های کودکانه ات از ته دل،

بزرگترین دلخوشی ها داشتن اسباب بازی دوستت، پوشیدن کفش بزرگترها

و حتی خوردن یک تکه کوچک شکلات.

بچه که بودی حسادت، کینه و نفرت در قلب کوچکت جایی نداشت،

دوست داشتنت پاک و بی ریا بود،

و بخشیدنت با رضایت ،

چاره ناراحتی ات لحظه ای گریستن بود و بس، و این پایان تمام کدورت ها می شد،

و می خندیدی و در دنیای خودت غرق می شدی!

چه شد؟

بزرگ شدی؟؟

نگاه معصومت سردرگم شد،

و خنده هایت از سر اجبار،

اگر حسود نشدی، اگر کینه به دل نگرفتی، و اگر متنفر نیستی ،

یاد گرفتی که ببینی و تجربه کنی و مغموم شوی

می بخشی در حالی که رنجیده ای،

با تمام وجود گریه میکنی اما از ته دل نمی خندی،

برگرد !

باز هم کودکی باش سبکبار

روحت را آزاد کن

به خودت کمک کن تا از سردرگمی ها رها شوی،

تا بتوانی دوباره نفسی بکشی،

بخواه که تنها خودت باشی،

می توانی، تنها اگر بخواهی

باز هم زندگی کن،

در انتظار لبخند گرم کودکانه ات

می توان بود؟….

تنهایی

تنهایی،

شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم

گاهی لباسِ برگ می‌پوشد

گاهی لباسِ برف

اما، همیشه هست!

گفته ها و نگفته ها...

همیشه یادمون باشه که نگفته ها رو میشه نگفت

اما گفته ها رو نمیشه پس گرفت...

این روزها

سعی نکن متفاوت باشی

فقط سعی کن که خوب باشی

این روزها خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت هست