متولد مرداد

درخت دلتنگ تبر شد وقتی پرنده ها سیمهای برق را به شاخه هایش ترجیح دادند

متولد مرداد

درخت دلتنگ تبر شد وقتی پرنده ها سیمهای برق را به شاخه هایش ترجیح دادند

مرد خوشبخت

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد....

آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

سجده

هیچوقت هیچکس ندانست شاید"شیطان عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد"....

حبس

چه فرقی دارد

پُشت میله ها باشی
یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن
وقتی که آرزوهایت
در حبس باشند

شکر خدا

امروز تو خیابون ﺻﺪﺍﻯ ﺁﻣﺒﻮﻻﻧسی که به سرعت میگذشت و شنیدم...
این صدا ﺑﻬﻢ گفت :ﺍﻻﻥ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﺍﺯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﻰ
ﺍﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮی، خدا رو شکر کن!
بیاین قدر داشته هامونو بدونیم...
هر چی که هست!
شاید همونا، آرزوی کسی باشد...

بازی

در کودکی در کدام بازی

راهت ندادند...
که امروز
اینقدر دیوانه وار...
تشنه بازی کردن با آدم هایی؟؟

توقف ممنوع

فقط برای خودم هستم من...!

" خودِ خودم"...

نه زیبایم ونه عروسکی ونه محتاج نگاهی..!

برای تو که صورتهای رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمها را،

هیچ ندارم...

راهت را بگیر و برو....

حوالی من٬

توقف ممنوع است

فقط به خاطر خودت

به یاد داشته باش! هروقت دلتنگ شدی؛ به آسمان نگاه کنی...

کسی هست که عاشقانه تو را دوست دارد و منتظر توست، اشک های تو را پاک می کند! ودست هایت را صمیمانه می فشارد....
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت...!!!

خدا

سه حرف دارد
اما برای پر کردن تنهایی من حرف ندارد
“خدا “

بخشش

خالق من "بهشتی" دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ و "دوزخی" دارد، به گمانم کوچک و بعید، و در پی دلیلیست که ببخشد مارا...

دکتر شریعتی

گاهی باید...

گاهی باید رفت

و بعضی چیزهای ِ بُردنی را، با خود برد!
مثل غرور، مثل یاد
و آنچه ماندنیست را، جا گذاشت
مثل خاطره, لبخند
رفتنت، ماندنی می شود، وقتی که باید بروی، بروی
و ماندنت، رفتنی می شود، وقتی که نباید بمانی، بمانی

ایمان

از میان کسانی که برای دعای باران به بالا تپه می روند

تنها آنان که با خود چتر می برند
به کار خدا ایمان دارند

آرامش

یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. دختر کوچولو به پسر کوچولو گفت من همه شیرینی هامو بهت میدم؛

تو همه تیله هاتو به من بده. پسر کوچولو قبول کرد.

دختر کوچولو بزرگترین و خوشمزه ترین شیرینی رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و ..

بقیه رو به پسر کوچولو داد. اما پسر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام تیله هاشو به دخترک داد.
همون شب پسر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی دختر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین شیرینیشو یواشکی پنهان کرده شاید پسرکوچولو هم مثل اون یه خورده از تیله هاشو قایم کرده و همه تیله ها رو بهش نداده

مفت

سنگ ها شاید....

ولی گنجشک ها هیچ وقت مفت نبودند....

قلبشان همیشه میزد..

گنجشک و آتش


گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...


آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!

ساده تر از ساده

در هیاهوی زندگی دریافتم

چه بسیاردویدن ها
که فقط پاهایم راازمن گرفت
درحالیکه گویی ایستاده بودم
چه بسیارغصه ها
که فقط باعث سپیدی موهایم شد
درحالیکه قصه ای کودکانه بیش نبود
دریافتم
کسی هست که اگربخواهد"می شود"
واگرنخواهند"نمی شود"
به همین سادگی

احمق نباش

بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی،

تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که به راستی احمقی!

صدا قط

تا حرف از صداقت شد...

صدا قط شد...

کودکی های من

چقدر تند رفت کودکی های بازیگوش من با آن دچرخه قراضه ای که همیشه خدا پنچر بود!

تکه نان

مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند و پانزده سال در آنجا هر روز یک قرص نان کامل مجانی خوردم٠٠٠!!

"بینوایان-ویکتور هوگو"

سایه و نور

سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست!

به سوی نور که باشی سایه ها در پس تو اند...

چشم های خیس

میگویند :شاد بنویس...!!

نوشته هایت درد دارند...!!

و من یاد مردی می افتم،

که با ویالونش...!!

گوشه ی خیابان شاد میزد...!!

اما با چشمهای خیس...!!

حرف دل

در یک رابطه دو نفره وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارند،

حتما یکی از آنها تمام حرف دلش را نمی گوید.

(ویلیام شکسپیر)

افسوس

افسوس...

کاش جوانان میدانستند
و
پیران میتوانستند

حقیقت پنهان

وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کن
جورج برنارد شاو

آرزو

هر روز که از خواب بیدار میشوم میبینم

هنوز امروز است فردا آرزوست.