هروقت دلتنگ شدی ؛
به آســـــمان نگاه کنی …
کسی هست که عاشقانه تو را دوست دارد و منتظر توست ،
اشک های تو را پاک می کند !
ودست هایت را صمیمانه می فشارد ….
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت … !!!
گاهی با یک کلام قلبی آسوده و آرام می گردد….
گاهی با یک کلمه یک انسان نابود میشود…..
گاهی با یک بی مهری دلی… میشکند….
و گاهی…..
مراقب بعضی یک ها باشیم…
که در عین نا چیزی …..همه چیزند…!
دروغ های تو قابل تحمل ترند….
به خاطر کودکی بود و شیطنت…
به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی،
که ببینی یک دروغ چه ها میکند….
اینجا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود
به بهای یک دل شکستن…
اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود…
اینجا ادمها دروغ های شاخ دار میگویند
بعد دماغ دراز خود را جراحی پلاستیک میکنند…
زمزمه ی تنهایی ات را با دلت بگو
به اشک راه سفر بیاموز و به درد بگو راهی نیست
صــبـــر باید کرد ، صـــبـــر . . . .
شہـر قـصـہ هـای مـادربـزرگ نـیـسـت
ڪـہ زیـبـا و آرام بـاشـد (!)
آسـمـانـش را
هـرگـز آبـی نـدیـده ام
مـטּ از ایـنـجـا خـواهـم رفـت
و فـرقـی هـم نـمـی کـنـد
ڪـہ فـانـوسـی داشـتـہ بـاشـم یـا نـہ . . .
ڪـسـی ڪـہ مـی گـریـزد
از گـــُم شـدטּ نـمـی تـرسـد
باور کن
باور کن
معجزه پرواز را
حکمت سقوط را
سجده کن خدای ابر را
ببوس خار را
یادت باشد از خار گلایه نکنی
رنج خار بودن او را بس است
بتوان و باور کن
عطر زندگی را
و به گوش باش ترانه شمعدانیها را
ای کاش می شد بعضی هارو سر کلاس کفش ها نشوند؛
شاید یاد می گرفتن...
تلخ کردن لحظاتـــــ زندگیمان
برای کسی که در دوری ما
شیرین ترین لحظاتــــــ زندگی اش را سپری می کند . . . !
پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
از
قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت
و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می
گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و
تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره
های زندگی ما بگشای.
پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد
و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین
ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
پیر
مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید
دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد
و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود…
نتیجه گیری مولانا از بیان این حکایت:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
در زنــدگــی
زمــان هـایـی وجـود دارد کـه
باید بـیـخـیـال بــود
…باید گـــــذشــــــت
باید بُــــــــریـــــــــد
نــه ایــنـکـه ژســـت روشـنـفـکـرانـه بگیریم ! نـه !
امـا هـرچـه کـه مـقـاومـت کـنـیـم, بــاز هـم :
بــعـــضـی چـیــز هـا را نــمـی تــوان آمـوخـت
بــعــضــی حـــــرف هــا را نـمـی تـوان گــفت
و
بــعــضـی هــا را نـمـی تــوان دوســت “نداشت” . . .
بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن معبد شد .
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت .
گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .
سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه!!!!
شنیده بودم “پــــا” ، قــلب دوم است…
امّا باور نداشتم…
تا آن زمان که فهمیدم،
… وقتی دل مانـــدن ندارم
پای ایستادن هم نیست!ا
گاهی باید ،
شک کند ، به خودش
که ، شاید نبوده ،
و ، نباشد ، هیچ وقت
از بس که دیده نمی شود ..
شایدم چون سنگن هنوز سرجاشونن…یعنی صاف باشی لیز میخوری؟؟!!
تو دنیای کنونی این غیر قابل انکاره مگه نه؟!!!
یا باید سنگ باشی و نا صاف…با باید صاف باشی و سنگین
نقل قولی از یکی از اساتید دانشگاه:
"چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا
کالیفرنیا، وارد
ایالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی
گذشته بود که یک
کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش
نفری با برنامه
زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست توی نیمکت بغلیم
مینشست و اسمش
کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی
از دانشجوها
به اسم فیلیپ بود.
پرسیدم فیلیپ رو میشناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و
ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی
تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ
دیگه، همون
پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری
رفتم تو فکر،
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی
های منفی و
نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم ، اگر از من در مورد
فیلیپ میپرسیدن و
فیلیپو میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت
کشیدم…
شما چی فکر میکنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و
بتونیم از نقص
هاشون چشم پوشی کنیم
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻫﻤﯿﻦ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻫﺎ
“ﻋﺰﯾﺰﻡ” ﻫﺎ
“ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ” ﻫﺎ
ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ!
ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !
ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ “ﺁﺷﻖ” ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺩﺍﯼ”ﻋﺎﺷﻖ” ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪ!
ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻋﺸﻖ!
ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺳﺮﺵ ﮐﻼﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ،
ﻧﻪ ﻻﯾﻖ ﻋﺸﻘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ !
۲- آن چه دیگران در مورد شما فکر میکنند به شما ارتباطی ندارد.
۳- گذشت زمان تقریباً داروی هر دردی است؛ به زمان کمی فرصت دهید.
۴- کسی دلیل و مسئول خوشبختی شما نیست؛ خودتان مسئولید.
۵- زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید؛ ما هیچ خبر نداریم که زندگی آنها برای چه و چگونه است.
۶- زیاد فکر نکنید؛ اشکالی ندارد که جواب بعضی چیزها را ندانیم.
۷- لبخند بزنید؛ شما مسئول حل تمام مشکلات دنیا نیستید.
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :
در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم!
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است…
و این آب فایده ای ندارد…!
گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟!!
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد!!!
روی ساحل نوشت : دریا دزد کفش های من
مردی که از دریا ماهی گرفته بود
روی ماسه ها نوشت :
دریا سخاووتمندترین سفره هستی
.
.
موج آمد و جملات را با خود شست…
…
تنها این پیام باقی ماند
حرف های دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی.
پیرزنی
از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از
مناره ها کمی کجه! کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع
گفت: چوب بیاورید! کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.
فششششششااااررر…!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!
معمار
گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و
شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات
منفی این شایعه را پاک کنیم… این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را
بگیرم!
که هیچ کسی حتی نمی پرسد:
” خوبی ؟ ”
برای چنین روزهای بدی
نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی
و نامش چه زیباست …
خدا …